بیاد عزیزان اروند رود
شب حمله و آتش توپ و دود
بیاد نفسهای گرم شهید
نفس های آخر به دشت حمید
.....
کعبه از کعبه اومده
قبله از قبله اومده
زمزم از زمزم اومده
علی از مکه اومده
سوغات سفر ولایت علیست
داروی بشر ولایت علیست
جنات و نهر ولایت علیست
شمشیر دو سر ولایت علیست
آیین حجاز ولایت علیست
،سر چشمهء راز ولایت علیست
میزان و تراز ولایت علیست
مفهوم نماز ولایت علیست
پیر و جوون اومدن برای بیعت همه،قول خدایی میدن به همسر فاطمه
شیعه قلبش بی کرونه
شیعه تنها نمی مونه
شیعه تا صبح قیامت
علی تنها یارمونه
شد فرش صراط ولایت علی
دریای نجات ولایت علی
ابر برکات ولایت علی
اکسیر حیات ولایت علی
بیعت تازه کنید که وقت خوش عهدیه،دستای بیعت ما تو دستای مهدیه
قال رسول الله من کنت مولا علی مولا اللم وال من والاه و عاد من عاداه
عاشقـــــــــــان،ولایت حضرت عشق مبارک بادااااااااا.
پاى علیجانى هم پرید
شش نفر بودیم که داشتیم برمى گشتیم عقب. دیگر ظهر شده بود و وقت نماز و ناهار. مثل اداره هایى که در شهر هستند، مى رفتیم که استراحتى کوتاه داشته باشیم و برگردیم. از سراشیبى تپه اى داشتیم مى رفتیم پائین. من سرستون بودم، حمید اشرفى پشت سرم و «مرتضى علیجانى» که از بچه هاى ورامین بود، به دنبال او و سید و دیگر بچه ها پشت سرشان. رفتیم که از میدان مین عبور کنیم. استدلالم این بود که ...
عکاس و مین والمرى
اوائل سال 72 در ارتفاع 112 فکه، همراه بچه ها توى راه کارى مى رفتیم جلو. حمید اشرفى دوربین در دست داشت و مدام عکس مى گرفت و به قول بچه ها صحنه ها را شکار مى کرد. به شیارى رسیدیم که عبور از آنجا را خطرناک تشخیص دادم. احتمالا آب باران بعضى مین ها را شسته و پائین آورده بود. بهتر دیدم که از روى یال یکى از تپه ها رد شویم. همین طور که داشتیم از یال، راه کار مى زدیم و جلو مى رفتیم، به یک مین والمرى برخوردم که ...
داوود امیریان
چند روزی بود که مشمراد حسابی اوقاتش تلخ بود. او مسئول تدارکات بود و ریش همة ما پیش او در گرو. تا قبل از این، با آنکه راهبهراه به حیلههای مختلف به سنگرش دستبرد زده و کمپوت و آبمیوه کش رفته بودیم، او همیشه خوشاخلاق و باگذشت بود. اما حالا با دیدن چهرة اخمو و غضبناکش جرئت نمیکردیم نزدیکش بشویم، چه رسد به پاتک زدن به سنگر تدارکات.
تا اینکه مسئولمان .....
در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود مفهوم تذکر دهنده به همراه داشت. تعدادی از این عبارت های آشنا را با هم مرور می کنیم....
کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آنها را بالا گرفته بود و توضیح می داد:
اینکه می بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره ....
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 84
آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت!
کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 61
آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل ...
← صفحه بعد